Bayazid-E-Bastami

I went to the field Love was poured and
the ground was wet
As a man’s feet sink in the mud My feet
were sinking in love.


King of mysticism, Bayazid-e-Bastami was born in Bastam in the second century AH. According to some historians, his ancestors were Zoroastrian. Some wrote that Bayazid, was a student of Imam Ja'far Sadeq, the sixth Imam of the Shiites, and for two years he had been a follower of the Imam. Some have considered him a follower of Christ, but Suhrawardi considers him one of the guardians of the light and wisdom of Khosravani (Persian mysticism) before Islam.

 

Although Bayazid had met 113, masters and mystics, he like Abulhassan Kharaghani, who had no particular master, believed that it is possible to receive the science of the Divine directly from the source of knowledge through revelations. As he declares: "People learned knowledge from the dead, and we had revelations from the eternal living.” Bayezid is one of the first mystics who believed in the unity of existence. In the shadow of this unity, the light of the truth is shed on all the manifestations of creation. Moses and Pharaoh, the sheep and the wolf all have reconciled with each other and live a peaceful life. He counts the love and service to people prior to praying and austerities, as he believes the happiness of the impoverished heart surpasses the pilgrimage of the house of God.
Bayezid is a great example of forgiveness and tolerance. It is said that one night Bayazid was coming back from the cemetery. A drunken young man from a noble family was playing lute. When he saw Bayazid he didn’t recognize him. Bayazid turned around but the young man hit him on the head and broke his head and the lute. The next day, Bayazid asked one of his friends how much a lute costs. He wrapped that amount of money in a cloth along with some sweets and gave it to his friend to take to the young man. He said tell the young man, ”Bayazid is sorry and says you hit me on the head last night and broke your lute. Here is the money to buy another lute and the sweets to eat and forget about the bitterness of breaking it. Bayazid left a few words that could be considered as the beginning of New Poem in Persian language. He also has spoken some words called “ Shathiat” while he was in ecstasy and had out of body experience. The followings are examples: “Praise me; my dignity is above all the people.” “I never saw any lamp shining more brilliantly than the lamp of silence and did not hear a word better than muteness.” This is from his humanitarian words:

"I can’t wait for the resurrection day to set my tent towards Hell for it to see me, so it becomes non existence. This way I will bring peace creation.

بایزید بسطامی 

 

به صحرا شدم

   عشق باریده بود و زمین تر شده

     چنانچه پای مرد به گِلزار فرو شود 

      پای من به عشق فرومی شد

 

سلطان العارفین بایزید بسطامی در قرن دوم هجری در شهر بسطام چشم به جهان گشود. بنا به نظر برخی از مورخان، نیاکان او زرتشتی بوده اند.

برخی نوشته اند که بایزید، شاگرد امام جعفر صادق امام ششم شیعیان بوده است و دو سال برای امام، سقایی کرده است، برخی او را از پیروان مسیح دانسته و در اتین میان، سهروردی او را از حاملان نور و حکمت خسراوانی و عرفان پیش از اسلام در ایران می داند

اگرچه بایزید ۱۱۳ پیر و مرشد را دیده اما او نیز مانند ابوالحسن خرقانی که هیچ پیر و استادی نداشته بر این باور است که می توان علم لدنی را مستقیماً از طریق وحی القلوب از منبع دانش دریافت کرد، چنانچه خود گوید:«مردمان٬ علم از مردگان گرفتند و ما از زنده ای علم گرفتیم که هرگز نمیرد.»

بایزید از نخستین عارفانی است که به وحدت وجود رسیده است. در سایه این وحدت، ضمن آنکه  در تمامی مظاهر خلقت، شعاعی از نور حقیقت یافت می شود، موسی و فرعون با یکدیگر آشتی کرده گرگ و میش به زندگی مسالمت آمیزی دست یافته اند. او طریق عشق و خدمت به مردم را مقدم برعبادات و ریاضات می شمارد، چنانچه شادی دل فقیر مستمند را به زیارت خانه خدا پیشی می دهد.

بایزید الگوی مناسب برای رواداری و مداراست چنانچه نقل است که یک شب شیخ از گورستان می آمد. جوانی از بزرگ زادگان ولایت٬ بربطی در دست می زد. چون به بایزید رسید٬ بایزید لاحول کرد. جوان٬ بربط بر سرِ بایزید زد و سرِ بایزید و بربط هردو بشکست. جوان مست بود و بایزید را نشناخت. روز بعد بایزید یکی از یاران را بخواند و گفت: بربطی به چند دهند؟ بهای آن معلوم کرد و در خرقه ای بست و پاره ای حلوا با آن همراه کرد و برای جوان فرستاد و گفت به او بگوکه بایزید عذر می خواهد و می گوید: دوش آن بربط بر سر ما زدی و بشکست. این زر در بهای آن صرف کن و دیگری بخر و این حلوا را بخور تا غصه شکستن بربط از دلت برود.

از او سخنانی به جای مانده که می توان ان را سرآغاز شعر نو در زبان فارسی به شمار آورد از جمله اینکه روشن تر از خاموشی،چراغی ندیدم، و سخنی،به از بی سخنی،نشنیدم.

 همچنین وی سخنانی در حالت سکر و بیخودی به نام شطحیات بر زبان آورده است که از آن دست است: سبحانی ما اعظم شأنی(مرا بستایید، شأن من برتر از همه خلق است)

از سخنان انسان دوستانه اوست:

«می خواهم که زودتر قیامت برخاستی تا من خیمه خود بر طرف دوزخ زدمی که چون دوزخ مرا ببیند نیست شود تا من سبب راحت خلق باشم

  • Facebook Social Icon
  • YouTube Social  Icon