Fozeil Ayaz

fazeel is one of the brightest faces of the learned men of Iran born in the 9th century A.D. A high way robber at first but really a good man at heart, an honest man in a way. In one of his high way robberies when a passengers unknowingly handed him all his savings for safe keeping, he returned it to him. Despite the fact he was the head robber, he didn't want to be dishonest.

The story about his transformation & change of heart from a life of highway robbery & stealing to a good man begins with his falling in love with a woman. He use to steal to finance his love affair until one night when he was waiting for a passing caravan and he heard a man reciting: "Sleepy hearts, isn't it time to wake up yet?" These simple words penetrated deep within his heart & soul. On his way back to his lurking place he also heard people telling each other: "This is not a safe way to pass, this is the place where Fozeil ambushes people". Hearing those words, made him turn away & give up his life of crime. After some time passed, he went to the city of Kufa where he met many of the story tellers (Mohadesin) who told stories of Prophet Mohammad. They were very proud of knowing so much about Mohammad's life and told those stories with such pride & vanity. When a friend asked Fozeil to tell such stories, he replied: "If you've asked for the riches of the world it would have been easier for me to deliver" Just like many of his predecessors, the free thinking learned men of Iran such as: Aboulhassan Kharaghani or Abu Bakr Shebli he was oblivion of worldly positions, people of money & power, rulers & the kings. When Harun Ar-Rashid the Caliph came to him for hearing some moral advise, Fozeil trued off the lights so that he wouldn't see his face, then in a casual tone of voice he told him: Consider all old men as your own father, young men as your brother, think of the children as your own & do good deeds for them!

فضیل عیاض

  

فضیل از چهره های درخشان عرفان ایرانی در قرن دوم هجری است. وی در ابتدا دزد و راهزن اما مردی بلندهمت و امانت دار بود. چنانچه در یکی از راهزنی ها، با آنکه خود رئیس دزدان بود،چون یکی از کاروانیان دارایی خود را به او سپرد، آنرا به او بازگرداند و خیانت در امانت را جایز ندانست.

در مورد تحول روحی وی آمده است که هرچه از راهزنی به دست می آورد، در راه عشق زنی هزینه می کرد تا یک شب که در آرزوی دیدن آن زن بر سر دیوار رفته بود، کاروانی از آنجا می گذشت و مردی چنین تلاوت می کرد که آیا وقت آن نرسیده که دلهای خفته شما بیدار گردد. از شنیدن این آیه٬ آتشی در جان او افتاد. سراسیمه به خرابه ای رفت و در آنجا آوای مسافران کاروان را شنید که با یکدیگر می گفتند: از این راه نرویم، زیراکه راهزنی به نام فضیل هست که دارایی ما را خواهد برد و این واقعه، مزید بر علت گشت. فضیل به خود آمد و برای  همیشه دست از آن کارهای  ناشایست بشست

 

پس از مدتی به کوفه رفت و در آنجا با خیل بی شماری از راویان و محدثین روبرو گشت که خواندن احادیث را مایه تفاخر می دانستند و او که مقام انسان را برتر از آن می دانست که در مسابقه حدیث شرکت جوید به دوست خود که از او طلب حدیثی کرده بود گفت: اگر تو از من دنیا را خواسته بودی برای من از گفتن حدیث راحت تر بود

 

او نیز مانند دیگرعارفان آزاداندیش ایرانی چون ابوالحسن خرقانی یا ابوبکر شبلی بی اعتنا به صاحبان زر و زور و حاکمان و پادشاهان بود، چنانچه وقتی هارون الرشید برای شنیدن پندهای وی، قدم در خانه او نهاد، فضیل بی مهابا چراغ روشن را خاموش کرد تا چهره وی را مشاهده نکند و سپس با لحنی آمرانه او را پند داد و گفت: پیرمردان را پدر خود دان، و جوانان را  برادر و کودکان را چون فرزند و بر ایشان نیکویی کن 

  • Facebook Social Icon
  • YouTube Social  Icon