Visiting the deaf man

In ancient days, there was an old man who lived in a far village lonely. By passing time and beginning periods of oldness, his ear became deafer until he could not hear any voice and sound.

In these days, one day he saw one of his friends, he told him that his neighbor is sick and is in the bed of illness. The old man became sorry to hear this news and intended to visit his neighbor as soon as possible.

 After several days, he went to visit his neighbor but he was thinking about his deaf ear that how he can hear the words of his neighbor, then he said to himself, well I will ask him how is him? He will answer: I'm well. Then I will be glad and I will say, thanks God. Then I will ask him what drug do you eat? He will answer: for example such drug. Then I will immediately tell: may it agree with your health, it is a very effective and good drug.

Then I will ask him: who is your doctor? He will reply: such and such a person. It makes no difference who, I will tell immediately that he is an experienced doctor, if he comes to visit you, you will gain your health.

 In this time, the old man reached to the house of the neighbor. He knocked the door, when the door was opened; he went to the bed of the patient and told him: I am sorry to see you in this state. Tell me how are you?

The patient who was suffering from pain, answered: what shall I tell my brother, I am dying from pain and ache.

The old man, based on his thought, answered immediately: thanks God.

Again the old man asked: well what drug do you use? The patient who became irritated, this time replied: drug? I am eating snake poison. The old man who was thinking about his imagines, replied: may it agree with your health, really it is the drug of your pain.

And then he continued: who is your doctor? The patient who could not endure unfair words of the old man, answered: the death angel. And the old man replied immediately: Oh what a good doctor, congratulate and good wishes.

عیادت پیرمرد کر از همسایه

 

در روزگاران قدیم پیرمردی بود که تنها و بی کس در روستایی دور افتاده زنگی می کرد.

با گذشت زمان و آغاز دوران کهولت هر روز گوش او سنگین وسنگین تر می شد تا به حدیکه دیگر قادر به شنیدن هیچ چیز نبود.

در همین ایام روزی در مسیری یکی از دوستان قدیمی خود را دید.  پس از حال و احوال دوستش او را مطلع ساخت که  همسایه دیوار به دیوار وی سخت بیمار و در بستر بیماری است.

 پیرمرد از شنیدن این خبر بسیار متاسف شد و آهنگ آن کرد تا به رسم دوستی و همسایگی هر چه زودتر به عیادت او رود

چندی پس از آن پیرمرد به قصد دیدار همسایه به راه افتاد، اما با خود اندیشید که با این گوش گران چگونه می تواند حرف های همسایه بیمار خویش را متوجه شود و سپس با خود گفت:

ـ خب، من از او می پرسم که حالت چطور است ؟

او به رسم معمول پاسخ می دهد:

ـخوبم .

در این زمان من خوشحال شده و می گویم:

ـ خدا را شکر.

سپس از وی خواهم پرسید که اکنون چه دوایی می نوشید و او پاسخ می دهد:

ـ فلان دوا را.

آنگاه من بلادرنگ می گویم :

ـ نوش جانت، دوای بسیار موثر و خوبی است.

آنگاه از وی خواهم پرسید:

حکیم و طبیب شما  چه کیست؟

او پاسخ می دهد:

فلان کس.

فرقی نمی کند که چه کسی را گوید من فورا می گویم :

پزشک حاذقی است و دستش سبک است. اگر او به بالین تو درآید، کارت درست می شود.

در این زمان پیرمرد به در خانه همسایه رسید. در را کوفت و با باز شدن در به درون خانه درآمد و به بالین بیمار رفت وگفت:

ـ از اینکه تو را در این حال می بینم بسیار متاسفم، حال بگو بدانم اکنون چگونه ای؟

مرد همسایه که به شدت از بیماری در رنج بود و چندان حال و حوصله ای نداشت، پاسخ داد:

ـ چه بگویم برادر، دارم از درد و رنج می میرم.

 پیرمرد بر اساس قیاس های پیشین خود بلادرنگ پاسخ داد:

خدا را شکر.

بار دیگر پیرمرد پرسید:

ـ خب، بفرمایید تا بدانیم چه قسم دارو مصرف می نمایید؟

مرد بیمار که از پاسخ پیرمرد رنجیده خاطر گردیده بود، اینبارنیز پاسخ داد:

ـ دارو که چه عرض کنم، زهرمار می نوشیم!

پیرمرد که همچنان غرق قیاسات خود بود، پاسخ داد:

ـ نوش جان، به راستی که دوای درد تو همان است.

 و سپس ادامه داد:

نفرمودید که حکیمتان کیست؟

مرد بیمار که دیگر تحمل گفتارهای ناروای پیرمرد را نداشت پاسخ داد:

عزراییل.

و پیرمرد بلافاصله پاسخ داد :

ـ به به حکیمی خوش قدم و سبک دست است، مبارکتان باشد.

  • Facebook Social Icon
  • YouTube Social  Icon