Ibrahim Adham

Ibrahim Adham, a prince from the ruling family of Balkh living in such luxury that every time he ventured outside he was escorted by 40 foot solders carrying 40 shields & maces of gold. Just like Alexander the great in observing "Diogenes" Independence he hoped if Alexander disappeared, Diogenes wouldn't. One day he saw a dervish leaning against his castle wall eating some dry bread. Then without paying any attention to the hustle & bustle of his surroundings he took a nap. Ibrahim thought to himself, if life can be so simple then why do we complicate it with unnecessary rules & rituals? He decided at point to lead a more simple life. Just like the great Buddha or Kaykhosrow he would say goodbye to his golden throne & castle, spending his life to discover himself & learning more about the spiritual realm.
It has been said, after years of hardship and leading a simple life he came to Mecca. The nobles of Mecca heard he is in their city so they came to see him. But he walked unassumingly ahead of the caravan so that none would recognize him. When the rich of Mecca came to him, they asked him: Do you know Ibrahim? He replied: What do you want of that Godless man? One of them slapped him in anger and told him, the dignitaries of Mecca come to see such a great man and you call him a heathen? When they were finished with Ibrahim and passed him by, he murmured to himself: "If you ever wished to be welcome by the nobility then you got what you deserved, Thanks God you got what you deserved!" Ibrahim Adham didn't care for fame & fortune, quite opposite he had always turned away and went the other way. His detest for fame was similar to the philosophy of the "Malamatis". His sense of self sacrifice, kindness and loving towards others was a direct influence of the learned men of Iran.Unlike the secluded life a Christan monks or the begging ways of a Buddhist monk Ibrahim used to work as a farm help and made a living from the fruit of his own labor. He was fearless when dealing with the authorities & leaders. Spoke to them firmly & critically. He disliked those who were lost in materialism or had no spiritual values in life.

ابراهیم ادهم

روزی بر تخت نشسته بودم. آینه ای در پیش من داشتند.

 در آننگریستم. منزل خود گور دیدم و در آن مونسی نه؛

سفری دراز دیدم در پیش و مرا زادی نه؛

 مُلک بر دلم سرد شد
 

ابراهیم ادهم در ابتدا از امیرزادگان و حاکمان بلخ بود و چهل سپر و گرز زرین را در پیشاپس او می بردند. او نیزهمانند اسکندر که با مشاهدهٔ بی نیازی دیوژن، آرزو می کرد که اگر اسکندر نبود، دیوژن باشد، با دیدن درویشی که در سایهٔ قصر او در نهایت سادگی تکه نانی خورد و خارج از هر کشمکش بر روی زمین به خواب فرورفت، با خود اندیشید که اگر به راستی زندگی تا به این اندازه ساده است، پس این همه تشریفات و اصول و قواعد تا چه حد او را از حقیقت خودش دور کرده است.

بنابراین او نیز بوداوار و کیخسروگون عزم آن کرد تا با کاخ طلایی و کارگزاران چاپلوس خود بدرود کند و گامی استوار در راه خودشناسی و خداشناسی بردارد. 

نقل است که ابراهیم پس از سالها تحمل سختی به نزدیکی مکه رسید. بزرگان مکه به پیشباز او رفتند. او خود را در پیش قافله انداخت تا کسی او را نشناسد.

چون به وی رسیدند پرسیدند: آیا ابراهیم را می شناسی؟ او پاسخ داد: از آن زندیق چه می خواهید؟ یکی از ایشان سیلی محکمی به او زد و گفت: مشایخ مکه به استقبال او بیرون آمده و تو او را زندیق می نامی؟

پس از گذشتن آن گروه، ابراهیم خطاب به نفس خود گفت: هان ای نفس! این سزای کسی است که میخواهد مشایخ به استقبال او آیند.الحمدالله که به کام خود رسیدی.

ابراهیم ادهم از شهرت روی گردان و گریزان بود و رفتار و کردارش،یادآور روش گروه  ملامتیّه می باشد. از خودگذشتگی و مهرورزی او نیز یادآور سیرت جوانمردان و عارفان ایرانی است. او برخلاف راهبان مسیحی و گدایان بودایی، درکشتزارها کار می‌کرد و از دسترنج  خویش بهره می برد.

وی در برابر صاحبان مقام وقدرت٬ بی‌باک و گستاخ بود و با لحن تند و انتقادآمیز٬ آنان را از دنیاپرستی ودین‌فروشی برحذر می‌داشت

 

از مناجات اوست

الهی تو می دانی که هشت بهشت در جنب اکرامی که با من کرده ای اندک است در جنب محبت خویش و در جنب انس دادن مرا به ذکر خویش و در جنب فراغتی که مرا داده ای در وقت تفکر کردن من در عظمت تو.

  • Facebook Social Icon
  • YouTube Social  Icon