Aboobakr Shebli​

The True religion is the one that leads us towards worshiping God.
A righteous person is the one who loves God's children more than self, even more!
True religion is to desire God, & truth is when God is seen!

 

Shebli is an enlightened learned man of the 11 century A.D. born in "Mawarannahr" Northeastern Iran (Modern day Uzbekistan). His name is Aboubakr Doulf Benjahdar, his father head chamberlain of the Abbasid Caliphate Shebli himself the governor of Damavand Province. Later on became a successful chamberlain of the Abbasid Caliphates.

Sometimes in the future he left his governmental position in favor of a more pious life. It has been said he went to Baghdad along with the prince of Ray when they both received gifts and robes of honor form the Caliph. One day the prince of Ray sneezed in to the sleeve of that robe & used it like a handkerchief. A jealous informers told the Caliph about this incident. The offended Caliph ordered to remove him from his position. Witnessing this, Shebli thought to himself: "if a person misuses the imperial robe and is disposed, then what if a person misuses his/her God given wisdom? what will happen to him then?" Therefore like so many other enlightened learned men of Iran, wrote a letter to Caliph saying: "Never expect me to plunder my God given gift upon a person like you". Later on he devoted his life to piety & gave away more than 60.000 drachmas of his inheritance. It has been said one day in the Baghdad Bazaar Shebli saw a great juicy piece of meat in the butcher shop. Observing this the butcher cried out, dear Sir why not buy some of this meat? Shebli answered I haven't got a drachma. The butcher replied I will give some time to pay me back. Shebli paused a Little and thought to himself: "Oh self! a stranger is doing you a favor why can't you do the same?" Shebli recited poetry in Arabic and has done many extraordinary things, some people assumed him mad and took him to mental hospitals repeatedly. He lived to be 80 years old and passed away in Baghdad. But the people in his native Damavand (Central Iran) erected a mausoleum in his honor after hearing of his demise, for all the good deed they remembered him by in his lifetime and all the goodness they saw of him. This mausoleum is still standing in Damavand after more than 1000 years of his death.

ابوبکر شبلی

 

شریعت آن است که خدا را پرستی،  

             طریقت آن است که او را طلبی،

                       و حقیقت آن است که او را ببینی.

  

شبلی عارف معروف قرن چهارم هجری در ماوراءالنهر چشم به جهان گشود. نامش ابوبکر دُلف بن جحدر و پدرش حاجب(پرده ‌دار) بزرگ خلیفه‌ی عباسی و خودش نیز مدتی حکومت دماوند را داشته است. سپس حاجبِ «موفق عباسی» شد. آنگاه حکومت دیوانی را ترک و به عبادت مشغول گردید.  او و امیر ری به بغداد رفتند و هردو از جانب خلیفه خلعت و هدایایی دریافت کردند. امیر ری ناگهان عطسه ای کرد و از آستین قبای آن خلعت برای پاک کردن دهان خود استفاده کرد. حاسدان این خبر را  نزد خلیفه بازگو کردند. خلیفه فرمان داد تا او را از کار برکنار کنند. شبلی پس از دیدن آن واقعه به خود آمد و با خود اندیشید که اگر کسی با خلعت مخلوقی چنین کند معزول می گردد، پس اگر با خلعت معرفت خداوند چنین نماید، حال او چگونه خواهد بود؟ پس مانند بسیاری از عارفان متهور ایرانی، نامه ای به خلیفه نوشت و یادآورشد:«هرگز مپسند که من خلعت خداوند را در خدمت مخلوقی چون تو دستمال کنم.» سپس روی به عالم عرفان آورد و بیش ازشصت هزار درهم از ارث  پدر را در راه خدا بخشید.

نقل است که روزی شبلی در بازار بغداد بر دکان قصابی می گذشت که چشمش به گوشتی فربه و نیکو افتاد. قصاب با مشاهده آن حال گفت: یا شیخ گوشت ببر! او پاسخ داد که درهمی ندارم. قصاب گفت: مهلت می دهم. شبلی تأملی کرد و با خود گفت:«ای نفس! بیگانه مهلت می دهد و تو نمی دهی!»  

در ظاهر از شدت مجاهدت و فراوانی ذوق لقای حق، مردمان وی را ديوانه پنداشته به تکـــرار او

را به تيمارستان برده اند. نقل است که: «وقتي او را ديدند پاره اي آتش بر کف نهاده می دويد، گفتند تا کجا؟ گفت: مي دوم تا آتش در کعبه زنم، تا خلق با خدای کعبه پردازند.»

يک روز چوبی در دست داشت و هر دو سر آتش درگرفته، گفتند: چه خواهی؟ گفت: «مي روم تا به يک سر اين دوزخ را بسوزم، و به يک سر بهشت را، تا خلق را پروای خدا پديد آيد.»                         

شبلی هشتاد سال عمر کرد و سرانجام در بغداد درگذشت لیکن مردم دماوند به پاس خدمات عادلانه و همزیستی مسالمت آمیز او با ایشان، به محض شنیدن خبر درگذشتش٬ بنای یادبودی برایش برپا داشتند که اکنون پس از گذشت هزار و اندی سال خاطره شبلی را در نزد مردمان شهر دماوند زنده نگه داشته است.

  • Facebook Social Icon
  • YouTube Social  Icon