Moses the Shepherd

In ancient times and in the period of Moses, once a day, Moses was passing a way that suddenly he heard the voice of cries and flue of a man who was praying God. The simple-minded shepherd, without awareness about the special ways of pray, was telling God with a heart full of love:

"O my kind God, I love you so far that I am ready to sacrifice all my goats for you. O my kind God, if I know you are living where, I will bring you bread, cheese and milk every day, I will sweep your house and I will take care of you on the days of illness and I will prepare your place of sleep finally.

Moses who was listening to such words became angry and told with wrath to shepherd:

"What are you saying? With whom you are talking?"

The simple-minded shepherd replied: "I'm talking with who has created us, earth and heavens."

Moses answered: "Shut your mouth of such impious words that such word is insult to God. God does not need your milk and cheese, He is not in growth and development, or you have imagined that God has body that you want to comb His hairs?"

    The shepherd by hearing such words, asked Moses: where have you got such knowledge?     Moses replied: "I am prophet of God and invite people to pray God.

The shepherd who knew Moses, asked him: then I can not talk with Him such a way?

Moses answered: "You should want God's excuse and do not talk such way, because maybe God become angry and send His fire of wrath for us and in this case you are sinner.

Shepherd, by hearing speech of Moses, felt shame and inferiority and told Moses: "O Moses, I am sure that you are right and I was in mistake, alas and hundred alas."

 Well, shepherd felt shame and made his sheep go and was so sorry.

    Moses was thinking about that man that suddenly, God addressed him:

"O' Moses, why do you separate our creature from us?

 Moses was surprised and did not tell any thing.

God continued: "you are selected as prophet to invite people to us with love and kindness not to separate people from us."

 Moses replied: but I acted on the basis of whatever you have taught me, unless you have body or need people to do Your works.

God answered: "Yes, you are right, but every human being has its own way and method, we consider less word of the people and more consider their hearth. Don't forget that some groups of people are always caring about rituals, but these rituals are just for closeness to us. Those who are full of love are not care about such rituals and they are not care about correctness of words and speech.

"Religion of such beloved people is different from all religions, because their religion is just God, and that shepherd was a bereaved that talked with me with honesty."

Moses, by hearing such words, went to desert and was seeking the shepherd until found him in a corner while he was sad and sorrowful, Moses went ahead and told him: "O' shepherd, do not be sad and sorrowful that God has sent a message for you.

Shepherd watched Moses surprisingly and asked him: what is that message?

Moses replied: go and pray God in any manner and however you love and in any language that you like and don't afraid.

Don't seek any rituals and manner

Tell whatever you like and love

موسی و شبان

 

در روزگاران قدیم و در زمان موسی، روزی ایشان در حال گذر از راهی بود که ناگهان صدای آوای نی و ناله های مردی را شنید که در حال راز و نیاز و مناجات با خداوند بود. چوپان ساده دل بدون آ گاهی از آداب های ویژه نیایش با قلبی سرشار ازعشق به خداوند چنین می ګفت:

ـ ای خداوند مهربان من آنقدر تو را دوست دارم که حاضرم تمامی بزهایم را فدایت کنم. ای مهربان خدای،  اگر بدانم کجا زندگی می کنی، روزها برایت نان و پنیر و شیر می آورم. خانه ات را آب و جارو می کنم. لباس هایت را می شویم. موهایت را شانه می کنم و در زمان بیماری از تو پرستاری می کنم و سرانجام زمانی که هنگام خوابت فرا رسد، جایت را مهیا می کنم.

 

موسی که تا به آن زمان به سخنان آن مرد ګوش می داد پیش آمد و با خشم گفت :

ـ  این سخنان را با چه کسی می گویی؟

چوپان ساده دل پاسخ داد: با آنکسی که ما و زمین و آسمان ها را آفرید.

موسی پاسخ داد:

ـ  دهانت را از این سخنان کفرآلود ببند که اینگونه سخنان٬ اهانت به خداوند است. خداوند نیازی به شیر و پنیر تو ندارد،او که در حال رشد و نمو کردن نیست،  یا مگر گمان کردی که خداوند جسم دارد که می خواهی موهای او را شانه بزنی؟

چوپان با شنیدن این سخنان از او پرسید که تو این دانش ها را از کجا بدست آورده ای. موسی پاسخ داد:

ـ من پیام آور خدایم و مردم را به راه خداپرستی دعوت می نمایم.

 چوپان که تازه دریافت آن مرد موسی است، از او پرسید:

ـ پس من نمی توانم با او اینګونه سخن بګویم؟

موسی پاسخ داد:

ـ تو باید از این گناهان توبه کنی و دیګر از این سحنان بر زبان نیاوری چون ممکن است  آتش قهر الهی بر سر همه ما فرود آید و در این صورت تو مقصر آنی.   

شبان از شنیدن سخنان موسی احساس شرمندگی و حقارت کرد و خطاب به موسی چنین ګفت:

ـ ای موسی، یقینا حق با توست و من تاکنون سخت در گمراهی بوده ام. افسوس و صد افسوس.

آری، چوپان آه سردی کشید و از خجالت سر به پیش افکنده رمه ګوسفندان را هِی کرد.

 

***

 

موسی همچنان در اندیشه آن مرد بود که ناگهان از جانب خداوند به او وحی شد که:

ـ ای موسی چرا بنده ما را از ما جدا ساختی؟

موسی شگفت زده شد و از ترس هیج نگفت، خداوند ادامه داد: 

ـ تو برای این به پیامبری برگزیده شده ای که با عشق و محبت مردم را به ما نزدیک تر کنی نه اینکه خودت سبب فراق و جدایی شوی.

موسی پاسخ داد:

ـ  اما من تنها بر اساس تعالیمی که از تو آموخته بودم عمل کردم، مگر اینکه به راستی تو دارای جسم باشی یا برای انجام کارهایت نیازمند کسی یا چیزی باشی!   

خداوند پاسخ داد:

ـ آری، آنچه می گویی درست است، اما هر انسانی راه و روش خودش را دارد، ما کمتر به گفتارهای زبانی مردمان توجه می کنیم، بلکه بیشتر به صدق دل ایشان می نګریم.

ـ ای موسی، به خاطر بسپار گروهی همواره دربند قیود و آداب هر آیینی هستند، اما این آداب تنها برای نزدیک تر شدن به ما بوده است . آنانی که آتشی از عشق٬ وجودشان را فراگرفته است دیګر در قید و بند درست ادا کردن الفاظ و کلمات نیستند!

ـ مذهب این عاشقان با همه دین ها تفاوت می کند، زیرا دین و مذهب ایشان تنها خداوند است و آن شبان نیز سوخته دلی بود که از روی راستی با ما سخن می ګفت.

موسی با شنیدن این سخنان، رو به بیابان نهاد و در همه جا به جستجوی رد پای شبان برآمد تا سرانجام او را در  گوشه ای یافت در حالی که اندوهناک و غمگین به نظر می رسید. موسی جلو رفت و ګفت:

ـ ای شبان مژده، دیګراندوه به خود راه مده که از جانب خداوند پیامی رسیده است.

شبان هاج و واج او را می نګرد و می پرسد:

ـ آن پیام چیست؟

ـ موسی پاسخ داد:

برو و به هر زبانی که می خواهی با خدایت راز و نیاز کن و از هیج چیز واهمه نداشته باش.

 

        هیچ   آدابی  و  ترتیبی   مجو

                         هرچه می خواهد دل تنګت بگو

  • Facebook Social Icon
  • YouTube Social  Icon