Rouzbahan Shirazi

O Lord, you come to every heart in your mysterious way!
Abou Mohammad Rouzbahan Boghli Fasaee Shirazi" also known as: "Sheikh Shatah" was born in the year 522 "Hijri" in the township of "Fasa" of the Pars Province in Iran. His initiation cloak of a dervish life style had been given to him by Sheikh Serajudin Mahmoud. For many years he had a solitary life of a wonderer, roaming the mountainous region of Shiraz. He spent all that time in meditation, self discovery. A happy person by nature, he also seeked joy & happiness at all times. At a point in his life it so happened that finally he ended up in Mecca where a group of followers gathered around him. The Sheik had the habit of screaming with joy every time he felt God's presence & love. But one day his eyes gazed upon a beautiful girl. He fell in love with her at first site. A joyful sense of happiness overcame him and he let out a scream. His followers thought this is another scream of joy for God. But The Sheik took off his cloak & dropped it in front of them to show this time his joyful screams had different motives. He didn't want to lie about his reasons for the last screams. In passing years when he came back to Shiraz from Mecca, he opened a caravansary where he could teach his disciples. Also making a living taking care of guests and passengers by serving them food. Towards the end of his life he became paralysis & passed away in Moharam 606 Hijri. His literary works includes: Explanation of Shathiyat, Elegance of Lovers, Drinks of the Spirits ,The Logic of Mystery.
Suddenly God entered my being The feeling in my heart, surpassed the beauty of the creation It became clear to me what loving God & finding him feels like
Like giant leaps, taking me faster to my destination From those countless steps
I reached where I could taste the sweet Godly wine
I don't know, you believe this or not
With ease step on to the path of truth

Knock on the door of house of God with joy

روزبهان بَقلی شیرازی

 

ای تو را با هر دلــی رازی دگر 
          هر گدا را بردرت نازی دگر

صدهزاران پرده دارد عشق دوست
       می کنـد هر پرده آوازی دگر

 

ابومحمد روزبهان بقلی فسایی شیرازی معروف به شیخ شطاح در سال ۵۲۲ هجری در شهر فسا از توابع فارس متولد شد.

او پیوسته در کوهستان های شیراز به ریاضت وخودسازی می پرداخت و همیشه در وجد و شادی بود.

سرانجام در مکه مجاور و پیروان فراوانی گِرد او جمع آمدند. او را عادت چنین بود که در وجد و حالفریادها برمی آورد. روزی چشمش به دختری زیبا افتاد. ناگاه عشق بر دلش فروآمد و درهمان حال وجدی بر او غالب شد و دل در گرو عشق دختر بست. پیروان گمان بردند که این ناله و شیون از جذبه و عشق الهی است. چون روزبهان به نزد ایشان بازآمد، خرقه از تن درآورد و پیش ایشان انداخت و شرح حال خود با ایشان گفت تا بدانند که آن صیحه ها از برای خدا نبوده است و گفت نمی خواهم در حال خود کاذب باشم.

وی اساس طریقت خود را بر عشق و جمال پرستی نهاد و رسیدن به کمال را هم از همین طریق می دانست و در باور او حسن و عشق در ازل عهدی بسته اند که هرگز از یکدیگر جدا نباشند.

حکایت زیر از اوست:

روزی شیخ گفت: چون به مسجد می آمدم٬ در کوچه کاه فروشان٬ زنی٬ دختر خود را وصیت می کرد که جان مادر تو را چند نصیحت کنم که روی بپوش و از دریچه جمال٬ روی به هرکس منمای! مبادا که به واسطه حسن و جمال تو کسی در فتنه افتد. سخنم نمی شنوی و نصیحتم قبول نمی کنی. روزبهان چون این سخن بشنید٬ آن زن را گفت:

اگر نصیحتش می کنی که خود را منمای سخن از تو نشنود و این نصیحت از تو نپذیرد که حسن دارد و بر حسن قرار نگیرد تا عشق را قرین خود نگرداند.

در بازگشت به شیراز در دروازه«خداش» شیراز، رباطی ساخت و در آن به آموزش پیروان  و اطعام میهمانان عمر گذرانید و عاقبت به فلج دچار شد و در محرم سال ۶۰۶ هجری بدرود حیات گفت.

از جمله آثار اوست: شرح شطحیات، عبهرالعاشقین، مشرب الارواح، منطق الاسرار.


            به ناگــه جان جانـم  در بر افتـاد
   دلــم از آفـــرینــش برتـــر افتــــاد

          معین گشت کار عشق و تــوحید
    چــو اقدام قــــــــدم  والاتر افتــــاد
            من از بــحر قدم  ســـاغر کشیدم 
نــدانم مر تو را ایـــن بــاورافتـــاد
به صحو اندر حقیقت راه می رو
  چو دل از سور و مستی بر درافتاد

  • Facebook Social Icon
  • YouTube Social  Icon