A Small Green Island 

There is in the world a green island where a sweet-mouthed cow lives alone.
She feeds on the whole field till nightfall, so that she grows stout and big and choice.
During the night she becomes thin as a hair from anxiety, because she thinks,

 "What shall I eat tomorrow?"
At rise of dawn the field becomes green:  the green blades and grain have grown up to (a man's) middle.
The cow falls to ravenously:* till night she feeds on that (vegetation and devours it) entirely.
Again she becomes stout and fat and bulky:  her body is filled
with fat and strength.
Then again at night she (is stricken) by panic (and) falls into
a fever (of anxiety), so that from fear of seeking (vainly) for fodder
she becomes lean,
Thinking, "What shall I eat tomorrow at meal-time?"  This
is what that cow does for (many) years.
She never thinks, "All these years I have been eating from
this meadow and this pasture;
My provender has never failed (even) for a day:  what, (then),
is this fear and anguish and heart-burning of mine?"
(No); when night falls that stout cow becomes lean again, thinking,
"Alas, the provender is gone."
The cow is the carnal soul, and the field is this world, where
she (the carnal soul) is made lean by fear for her daily bread,
Thinking, "I wonder what I shall eat in the future: whence shall I seek
food for tomorrow?"
Thou hast eaten for years, and food has never failed: leave the
future and look at the past.
Bring to mind the food and viands thou hast eaten (already):
do not regard what is to come, and do not be miserable.

گاو در جزیزه تنهایی ( دفترپنجم) 

 

یک جزیرهٔ سبز هست اندر جهان// اندرو گاویست تنها خوش‌دهان

جمله صحرا را چرد او تا به شب //تا شود زفت و عظیم و منتجب

شب ز اندیشه که فردا چه خورم // گردد او چون تار مو لاغر ز غم

چون برآید صبح گردد سبز دشت// تا میان رسته قصیل سبز و کشت

اندر افتد گاو با جوع البقر// تا به شب آن را چرد او سر به سر

باز زفت و فربه و لمتر شود// آن تنش از پیه و قوت پر شود

باز شب اندر تب افتد از فزع // تا شود لاغر ز خوف منتجع

که چه خواهم خورد فردا وقت خور// سالها اینست کار آن بقر

هیچ نندیشد که چندین سال من //می‌خورم زین سبزه‌زار و زین چمن

هیچ روزی کم نیامد روزیم// چیست این ترس و غم و دلسوزیم

باز چون شب می‌شود آن گاو زفت //می‌شود لاغر که آوه رزق رفت

نفس آن گاوست و آن دشت این جهان// کو همی لاغر شود از خوف نان

که چه خواهم خورد مستقبل عجب //لوت فردا از کجا سازم طلب

سالها خوردی و کم نامد ز خور// ترک مستقبل کن و ماضی نگر

لوت و پوت خورده را هم یاد آر// منگر اندر غابر و کم باش زار
 

خلاصه داستان 

بر پایه داستانی کوتاه از دفتر سوم مثنوی، گاوی تنها درجزیره ای سبز و خرم زندگی می‌کرد. اوهر بامداد تا شام در آن جزیزه می چرید و فربه می‌شد. اما شب هنگام با تاریک شدن هوا و ناپدید شدن گیاهان نگران می گشت که آیا فردا هم چیزی برای خوردن پیدا خواهد کرد؟ 

گاو از این غصه تا صبح رنج می‌برد و مثل موی لاغر می‌شود. اما با تابش خورشید دوباره میچرید و شبانگاه باز دلتنگ و ملول بود. سالیان سال کار او همین بود و هیچ نمی اندیشد که چرا باید غمناک باشد در حالیکه سال هاست از این علف‌‌زار می‌خورد و هرگز هم تمامی ندارد.» 

Interpretation by Babak Safvat
تفسیر مثنوی - بابک صفوت

In order to have a deep understanding of preceding story one needs to infer the metaphor and symbolic cultural part of Persian writing.

Unlike Indian culture that value cows as sacred and wise, Persians refer to it as ignorant and

disgraceful. Rumi also refers to sustenance as materialistic part of life.
 

According to the 3rd book of Masnavi (book by Rumi) . Once upon a time there was a cow living in

A nice green pasture in an island, this cow was feeding from dawn to dusk while gaining weight but

Due to lack of vision at night would panic and stress if it could find food next day and spare.

As Sun rose next day, the feast continued as usual. Although, this cycle was on going for

Many years it never realized the abundance of island pastures.

The moral of the story:

1. The story of this cow pertains to us as we are aware of all resources provided for us and

Yet distress about routine daily activity of our lives.
 

2. Unlike cow we are not born for sake of eating and sleeping alone ,any one who lowers his

Standards to that level will suffer those daily misfortunes. In the New Testament Jesus cherished us to clear our minds for worries about food and clothing since it will be provided.
 

3. Having worries for materialistic affair will only harm us with stress and depression like

That cow.
 

4. What causes stress and depression is not providing daily essentials for living but taking

What we posses now for granted and fear for poverty of future. This will force us to stick

strongly to our belongings and worry to gather more.
 

5. We have abolished our dignity as Rumi says “ we know precisely price of each commodity

Except for value of mankind “

We stick to fiscal world and guard it with our lives and endure the resulting pains. We are

Not true child of Adam to give up heaven for a grain of barley.
 

6. Our faith is minute with vast amnesia. We are granted God’s Grace and Generosity yet our

Response is lame deeds. We cannot even recall our childhood when we had no worries for

Food, nor spared for future. We simply lived for the moment.

7. Conclusively, we are not living in present but we are either stuck in the past memories or

dreaming about future. A future that may not even exist. The true spiritual Sufi living is to

Live in present time.

تحلیل  داستان
 

 

 یکم: در جستار پیشین معروض داشتیم که در گلزار مثنوی بنا بر موضوع و به تناسب هر داستان، نفس آدمی به حیوانی همانند می شود. در این داستان نیز نفس آدمی به گاوی زیاده طلب تشبیه شده است.

مولانا در آثار خود معمولا نفس را به معنای نفس اماره گرفته است. او همواره در پی پیکار با نفسی است که آدمی را به سوی زشتی و پلیدی سوق می دهد و پر واضح است که منظور نفوسی مانند نفس لوامه، عاقله، ناطقه، راضیه و غیره نمی باشد.

پوریای ولی قهرمان حماسه و عرفان در تعریف جوانمردی و راه چیرگی بر نفس چنین می سراید:  

گر برسر نفس خود امیری مردی// بر کور کر ار نکته نگیری مردی

مردی نبود فتاده را پای زدن// گر دست  فتاده ای بگیری مردی

 

دوم: غم روزی خوردن بیشترشایسته گاو است و نه انسان!

آن غم آمد ز آرزوهای فضول//که بدان خو کرده است آن صید غول

گاو هر شبانگاه غم نان دارد و از این اندوه، لاغر و باریک می شود و این حکایت بسیاری از ما انسان هاست که با وجود نعمت های فراوان همچنان در دل، بیت الاحزان بنا کرده و یعقوب وار ملول و دلتنگیم.   

سالها خوردی و کم نامد ز خور// ترک مستقبل کن و ماضی نگر

اساسا غم ها جانکاه و بیماری زاست و در اثر نبود عشق، ایمان و شادی بوجود می آیند. در باور مولانا، تنها بی دلان دون همت در خانه غم بسر می برند، زیرا آنانکه در خداوند می زیند، همواره با او شادند. چنانچه در عهد عتیق آمده است:

 «غم های بسیار است اما هر که به خداوند توکل دارد، رحمت او را احاطه خواهد کرد.ای صالحان در خداوند شادی و وجد کنید و ای همه راست دلان ترنم کنید،جان منتظر خداوند می باشد او اعانت و سپر ماست زیرا که دل ما در او شادی می کند و در نام قدس او توکل داریم..»


سوم: بر خلاف رویه فکری گاو، انسان خر به دنیا نیامده تا گاو از دنیا برود! چه هرگاه از این زاویه به انسان نگریسته شود و حقیقت و کرامت او به ورطه فراموشی سپرده شود، طبیعی است که دستخوش تلاطم های فراوانی خواهد بود.  

اساسا در نگاه مولانا ، برای رسیدن به هشیاری روحی، بصیرت و ذهنی آزاد، باید اندیشه های گاوگونه نفس را در قربانگاه عشق ذبح نمود.

گاو کشتن هست از شرط طریق // تا شود از زخم دمش جان مفیق

گاو نفس خویش را زودتر بکش//  تا شود روح خفی زنده و به هُش

البته نیازهای لازم و بایسته هر انسان و بویژه در این وانفسای روزگار امری اجتناب ناپذیر است، اما آنچه مورد نظر است، ترک نان نیست، بلکه ترک غم نان داشتن است. به قول عیسی مسیح:

«هرگز برای خوراک و پوشاک غصه نخورید. پدر آسمانی شما کاملا می‌داند شما به چه چیز نیاز دارید...

به  پرندگان  نگاه  كنید. غصه  ندارند كه  چه  بخورند. نه  می كارند، نه  درو می كنند، و نه در انبارها ذخیره  می كنند، ولی  پدر آسمانی شما خوراک  آنها را فراهم می سازد. آیا شما برای خدا خیلی  بیشتر از این  پرندگان  ارزش  ندارید؟  آیا غصه  خوردن  می تواند یك  لحظه  عمرتان  را طولانی تر كند.»

 

چهارم: یکی از دلهره های اساسی ابنا بشر در درازی تاریخ، ترس از تنگدستی و تنگ روزی بوده تا حدیکه برخی از جامعه شناسان و پژوهشگران امور تربیتی، آن را عامل بسیاری از  ناهنجاری ها و کارهای ناشایست می شمارند. از دیگرسو، همواره و در همه جوامع بشری، باور اینکه خداوند روزی دهنده و سبب ساز است، موجب امیدواری و پایداری انسان در برابر ترس ها بوده است.

هیچ روزی کم نیامد روزیم // چیست این ترس و غم و دلسوزیم؟ 

نقل است که چون یوسف از خواب هم سلولی خویش دریافت که او آزاد خواهد شد، از وی خواست که در نزد عزیز مصر از وی یاد آورد. در همان هنگام جبرییل نازل شد و پر خود را به زمین زد و تا طبقه هفتم زمین در پیش چشمان یوسف آشکار شد. آنگاه جبرییل مورچه ای را به او نشان داد که در دهان خود دانه ای کوچک داشت و گفت:

-  خداوند به تو سلام می رساند و می گوید: من در طبقه هفتمین زمین روزی مورچه ای را فراموش نکرده ام، چگونه گمان بردی که تو را فراموش کرده ام که متوسل به عزیز مصر شدی؟   

 

پنجم: یکی از ریشه های ژرف اندوه در درون انسان مربوط به زمان است، چه یادآوری خاطرات و ناکامی های گذشته آدمی را به ورطه تلخکامی و نیستی سوق می دهد. خاطرات رنج آور مانند وسایل کهنه و مستعملی است که نگهداری آنها نه تنها هیچ سودی  ندارد، بلکه فضای نسبتا گسترده ای از خانه ذهن ما را در مالکیت خود قرار می دهند.

شب ز اندیشه که فردا چه خورم // گردد او چون تار مو لاغر ز غم

اندیشدن به فردا هم نگران کننده است. اندیشه و هراس از فرداهای نامعلوم، ترس از رویارویی با واقعیت های زندگی، ترس از قضاوت مردم ، ترس از ناکامی ها ....

خاکسترهای گذشته و نگرانی های آینده هر دو رنج آور است.

بنابراین تنها زیستن در زمان حال و بهره گیری از وقت است که موجب شادی و آرامش آدمی می شود.  به قول خواجه شیراز:

هروقت خوش که دست دهد مغتنم شمار//  کس را وقوف نیست که انجام کار چیست

عارفان در لامکان و نور خداوند می زیند و برای ایشان ماضی و مستقبل بی معناست، از همین روی ابوالحسن خرقانی گفت:

 «مردمان اسیر وقت اند و ابوالحسن خداوند وقت»

در نگاه تیزبین ایشان، تنها دارای سودمند انسان همین دم است و لذا:

صوفی ابن الوقت باشد ای رفیق// نیست فردا گفتن از شرط طریق

                                                      

ششم : شاید کمتر انسانی را بتوان سراغ داشت که در طول زندگی خویش در دشواری ها و سختی ها و کمبودها، راهی بر او گشوده نشده باشد و یا در شب های تاریک و ظلمانی یاس، ناگهان بارقه امیدی در دلش پدید نیامده باشد. از همین روی:

کوی نومیدی مرو امیدهاست// سوی تاریکی مرو خورشیدهاست

چه بسیار که عین غم ها شادی شده وعین بند پای، آزادی.

اما به راستی آدمی را چه می شود که چون از تلاطم طوفان ها به ساحل نجات می رسد، باز به رویه فکری گاو، همه چیز را  به دست فراموشی سپرده و بار دیگر خیره سر می شود؟ و به قول مولانا، چون زنان زشت در چادر می شود!

باز زفت و فربه و لمتر شود// آن تنش از پیه و قوت پر شود

باز شب اندر تب افتد از فزع // تا شود لاغر ز خوف منتجع

باورمان اندک است و فراموشی مان بسیار.

از جانب خداوند همه مهر و لطف وعطا، و « کار ما سهوست و نسیان و خطا»

حتا نمی خواهیم به دوران کودکی بازگردیم، روزگاری که نه غم نان داشتیم و نه سودای فرداها در سر می پختیم. 

 

هفتم: کرامت انسانی خود را از یاد برده ایم از این روی که قیمت هر کاله را می دانیم، مگر قیمت خود را!

دو دستی به جهان آب و گل چسبیده ایم و رنج آن را به جان خریداریم! حتا فرزندان خلف (آدم)هم نیستیم که روضه رضوان به جوی بفروشیم!

پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت// ناخلف باشم اگر من به جویی نفروشم

فراموش می کنیم  از این روی که می دانیم! دانستن نیز خود دشواری دیگریست. باید از ان گذر کنیم تا بینیم.

تفاوت است میان دانستن و دیدن!

فرق است میان آنکه یارش در بر// باآنکه دو چشم انتظارش بر در

دانستن مقام ابن سیناست، اما دیدن مقام ابوسعید ابوالخیر.

اگر بدانیم خداوند روزی دهنده است، خوب است اما عقل از آفت فراموشی در امان نیست.

انچه موجب  فزونی یقین می شود، دیدن است و البته دیدن با چشم سِرّ و نه با چشم سر.

 

هشتم: آموزه های نادرست، غم ها و ترس های درونی را می فزایند.

با این فلسفه که «هر چیزی که خوار آید، روزی بکار آید.» هرچه می یابیم در صندوقچه زندگی ذخیره می کنیم.

این کار را نه تنها در خانه و زندگی، بلکه در خانه ذهن نیز انجام می دهیم .

ذهن را از اوهام و خیالات رنگارنگ پر کنیم، بدون آنکه (همانند رایانه) دستکم برنامه های بی مصرف را از حافظه بزداییم!

فلان مطلب را آن عالم بزرگ دینی در کتاب خود نوشته،آن یکی را فلان صوفی در خانقاه گفته، این را فلان استاد در دانشگاه و آن یکی را فلان آقا در تلویزیون! آنها را با وسواس فراوان وارد دستگاه فکری خودمان می کنیم، بدون آنکه حتا یک واو را از آن را جا بیاندازیم!   

ذهن را دکان سمساری کرده، انواع کالاهای اسقاطی و اوراقی را جمع آوری می کنیم. مالامال از آموخته هایی گوناگون و گاه ضد و نقیض.

 گمان می کنیم عرفان این است که بر آن بیافزایم و حقیقت حال این است که باید از آنها خالی شویم.

درونی راه به کشف و شهود و بصیرت دارد که خالیست و نه ُپر.

 

نهم : نگرشی بوداوار به  ژرفنای هستی ما را برآن می دارد که دریابیم سرچشمه بسیاری از رنج ها و پریشانی ها، از حضور عاقلانه و زیرکانه  خود ما ناشی می شود. عقل محاسبه گر دوراندیش، بیدار است و هشیار، هشیار به مال اندوزی، هشیار به ذخیره روزی، هشیار به فراگیری علم تقلیدی...و اینها همه ملال آور و غصه ناک است.

اساسا عقل و ذهن به چرخه ی می ماند که باهر چرخش یک ملالت و غصه جدید می آفریند.

«عقل بند و دل فریب و تن غرور و جان حجاب »

پس راه چاره چیست؟

چاره‌ای کو بهتر از دیوانگی// بسکلد صد لنگر از دیوانگی

به باور مخلص، در میدان کارزاری چنین شگرف، نه عقل و ذهن و هشیاری و نه آموزه های روانشناسی مدرن که "مستی" چاره ساز است. چه، «تا نشوی مست خدا،غم نشود از تو جدا»

و صد البته که گاوان هشیار را  توان مستی نیست و از همین روی غصه هر چیزی را می خورند. اما:

« چون مست شدیم هر آنچه بادا بادا»

  • Facebook Social Icon
  • YouTube Social  Icon