Hunter man and the wise bird

In old ages, there was a man who went to hunting sometimes for entertainment and cooked different types of meals and foods with meat of hunting.

One day that this man has trapped a beautiful and delicious bird, suddenly found surprisingly that the small bird speak with him. The bird asked the man to release him and told the man:

"O great man, I know that you are a quick and worthy hunter and you have hunted different animals like goat, beer and rams in allover your life, but as you have not satisfied by eating all of them, then you will not satisfied by eating me.

The hunter was thinking about the aim of this bird by telling such words, that the bird continued:

"I want to deal with you, if you release me, I will teach you three advices that will be useful in allover your life and it will be better than eating me."

 The hunter thought himself that it is not bad and then asked, "Well, how can I understand that you tell the truth?"

The bird replied: "I will give the first advice when I am in your hand, I will tell the second advice when I am released and free and reach on the wall and I will say the third advice when I am on the tree and these advices will provide causes of your happiness."

 The hunter man accepted. He released the bird and placed in his hands and told the bird:

"Well, it is the time of first advice. Tell the advice to find that if these advices are valuable so far to release you?"

The bird that sees himself in the closeness of freedom, told with cleverness: "The first advice is that don't believe impossible word and speech from no one."

The hunter man released the bird after thinking to understand other advices.

The bird jumped and sat on the wall and breathes comfortably and continued: "The second advice is that never regret about last and whatever you have lost".

This time, the bird jumped on the tree and since became certain, told: "Finally, I had a very gracious pearl with two pounds weight in my stomach and if you could get it, you could get happiness of you and your family."

 The hunter man by hearing the words of the bird cried for loosing the bird and the small bird by seeing his states smiled and told him with pity: "Have you forgotten my advice that never regret about whatever you have lost. Also have you forgotten that I told you never believe impossible words & things? My weight is not more than one pound, then how can I carry a two pound pearl in my stomach? Again don't forget my advices; neither believes impossible words nor regret last and whatever you have lost.

 The hunter man told the bird; in fact your words are valuable advices that shall be remembered forever.

مرد شکارچی و پرنده دانا

 

در روزگاران قدیم مردی بود که گه گاه برای تفریح به شکارمی رفت و با گوشت شکارهای خود انواع خورشت های گوناگون را طبخ می کرد. 

یک روز که  این مرد شکارچی یک پرنده زیبا و خوش خوراکی را به دام انداخته بود، ناگهان در کمال حیرت دید که پرنده کوچک با او صحبت می کند. پرنده از او خواست که او را رها کند و خطاب به او  گفت:

ـ ای مرد بزرگ، میدانم که تو شکارچی قابل و چابکی هستی و در سراسر زندگیت حیوانات گوناگونی مانند بزهای کوهی، قوچ ها و آهوان را شکار کرده ای، اما همچنان که از خوردن تمامی آنها سیر نشده ای با خوردن من نیز سیر نخواهی شد.

شکارچی در این اندیشه بود که مقصود این پرنده از گفتن این  حرفها چیست که او ادامه داد: 

ـ من می خواهم با تو معامله ای کنم و آن اینکه اگر مرا رها سازی سه پند به تو خواهم آموخت که در سراسر زندگی از آنها بهره خواهی برد و این خوردن من برای تو بهترخواهد بود.

مرد با خود اندیشید که چندان بد هم نمی گوید و سپس پرسید :

ـ خب، چه تضمینی وجود دارد که راست بگویی؟

پرنده پاسخ داد:

ـ پند اول را در زمانی می دهم که در دست تو اسیرم، پند دوم را زمانی که مرا رها کردی و به سر دیوار رسیدم و پند سوم را بر سر درخت می دهم و این پندها اسباب شادی و نیکبختی تو خواهد بود.

مرد شکارچی پذیرفت. او را از بند رهانید و در میان دستان خود قرار داد و گفت:

ـ خب، اینک زمان پند اول است. بگو تا ببینم آیا این پندها به راستی ارزش آن را دارد که تو را رها کنم؟

پرنده که خود را در معرض آزادی می دید، با زیرکی هرچه تمامتر گفت:

ـ پند نخست آنکه هیچ سخن محالی را از هیچکس باور مکن.

 مرد شکارچی پس از لحتی تامل، او را رها کرد تا دریابد که سایر پندها چیست؟

پرنده جستی زده و با نشستن بر روی دیوار نفس راحتی کشید و ادامه داد:

ـ پند دوم آ ن است که هرگز افسوس گذشته را خوری و بر آنچه را از دست دادی حسرت مبری.

پرنده اینبار نیز جستی زده و بر روی شاخه درخت قرار گرفت و چون خیالش به کلی آسوده شد،ادامه داد:

ـ و آخر اینکه من دردرون شکم خود مرواریدی بس گرانبها با وزن حدود دو پاند داشتم که آگر آن را بدست می آوردی، سعادت و خوشبختی خود و خانواده ات را بدست می آوردی.

شکارچی با شنیدن سخنان پرنده، ناگهان بر سر و روی خود کوفت و در حسرت آنچه از داده بود، شروع به  زاری نمود. پرنده کوچک با مشاهده حالات وی تبسمی کرد و از سر دلسوزی گفت:

ـ مگر پند من به تو پند ندادم که هرگز بر آنچه از دست دادی تاسف و غم مخور. همچنین مگر تو را پند ندادم که سخن محال را باور مکن،  وزن من خود بیشتر از یک پاند نیست، پس چگونه می توانم مروارید دو پاندی را در شکم خود حمل کنم.پس باز هم گویم نه سخن های محال را باور کن و نه بر گذشته و آنچه از دست دادی افسوس بخور 

شکارچی پاسخ داد:

به راستی که این سخنان تو پند و اندرزی گرانبها با ازرش است که باید آویزه گوش هر کسی باشد

  • Facebook Social Icon
  • YouTube Social  Icon