tree of wisdom

Many, many years ago, a wise man told his students a very surprising story. He told them, "O my friends, know and be aware that there is a tree in India; anyone who eats its fruit will not grow old and will not die."

The students, who had never heard a lie from their master, wished before they died to find that tree and to eat its fruit and to have eternal life.

After a time, the wise man's words reached a certain king, who bade his officers to go to India and find that fruit to bring to him, whatever the price.

So one of the king's officers went to India and began to search and seek. He went to many cities and islands and asked people what the signs of that tree were, but no one knew its signs. Some people said, "You are a wise person; certainly, there is a secret in your search." Others told him false signs; and yet others ridiculed and mocked him. From each person, he heard something different.

Finally, after many years of searching and seeking, he reached an old wise man. He went to him and asked for his help. The old wise man asked him:

"Tell me the truth: what are you seeking?"

The despairing officer said: "I am seeking a unique and wondrous tree; the fruit of which, if one eats it, grants eternity. I have searched for many years and have not found it.
I have found nothing but ridicule and mockery from the people."

The old wise man laughed and said: "O noble man, that tree is the tree of knowledge. It is the only real, substantive tree of that knowledge which is water for life and eternity."
Suddenly, the officer became happy and asked the old wise man to explain this tree. The old man continued:

"Yes, my child, this science and knowledge is sometimes called 'tree,' and sometimes 'sun'; sometimes 'sea,' and yet other times 'cloud'; for science has hundreds of thousands of signs and marks: yet eternal life is the least of them."
Happy, the officer kissed the old man's hands and returned to his homeland.

درخت دانش

 

در روز و روزگاران پیشین مردی حکیمی  برای شاگردان خود  داستان شگفت آوری را بیان کرد. او خطاب به ایشان گفت:

ـ ای دوستان بدانید و آگاه باشید که در هندوستان درختی وجود دارد كه هر كس از میوه‌اش بخورد پیر نمی شود و نمی‌میرد

شاگردان که تا آن زمان هرگز از استاد خود سخن دروغی نشنیده بودند، آرزو می کردند تا  بتوانند پیش از فرا رسیدن مرگشان آن درخت را یافته ومیوه آن بخورند تا عمر جاودانه یابند. 

چندی بعد سخن مرد حکیم به گوش پادشاه رسید و او نیز  یكی از كارگزاران خود را به هندوستان فرستاد تا به هر قیمت ممګن  آن میوه را پیدا کرده و نزد اوآورد.

آن فرستاده به سرزمین هندستان رفت وشروع به جستجو كرد.

به شهرها و جزایرگوناگون رفت واز مردم نشانی های آن درخت را ‌پرسید، اما هیچکس نشانی از آن نداشت. بعضی می‌گفتند:

ـ تو آدم دانایی هستی در این جست و جو تو حتما رازی پنهان است.

برخی دیگربه اونشانی غلط می‌دادند و برخی وی را مسخره‌اش می‌كردند. خلاصه از هر كسی چیزی می‌شنید.

سر انجام پس ازسال‌ها جست و جو به پیر دانایی رسید. پیش او رفت و از وی كمك خواست. پير پرسید:

به راستی بگو بدانم به دنبال چه می‌گردی؟

مرد ناامیدانه گفت:

ـ در جستجوی درخت عجیب و نایابی هستم که خوردن میوه اش سبب جاودانگی می شود. سال‌ها جُستم و نیافتم. جز تمسخر و طنز مردم چیزی حاصل نشد.

پیر خندید و گفت:

ـ  ای مرد پاك دل! آن درخت، درخت علم است. تنها درخت بلند و عجیب و گسترده دانش ادست که آب حیات و جاودانگی است.

ناگهان برق خوشخالی در چشمان مرد درخشیدن گرفت  و از پیرمرد خواست تا کمی درباره آن توضیح دهد. پیرمرد ادامه داد:

 آری فرزندم، این علم و دانش را گاه درخت نامیده و گاه آفتاب, گاه دریا و گاه ابر, علم صدها هزار آثار و نشان دارد. كمترین اثر آن عمر جاوادنه است.

مرد خوشحال و خندان از آنچه را یافته بود بر دستان پیرمرد بوسه ای زده و به سوی سرزمین خویش بازگشت.

  • Facebook Social Icon
  • YouTube Social  Icon